آن روزها - شعر - عشقولانه
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمان های پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر
آن بام های بادبادکهای بازیگوش
آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
ان روزها رفتند
آن روزهایی کز شکاف پلکهای من
آوازهایم ، چون حبابی از هوا لبریز ، می جوشید
چشمم به روی هرچه می لغزید
آنرا چو شیر تازه مینوشید
گویی میان مردمکهایم
خرگوش نا آرام شادی بود
هر صبحدم با آفتاب پیر
به دشتهای ناشناس جستجو میرفت
شبها به جنگل های تاریکی فرو می رفت
آن روزها رفتند
آن روزهای برفی خاموش
کز پشت شیشه ، در اتاق گرم ،
هر دم به بیرون ، خیره میگشتم
پاکیزه برف من ، چو کرکی نرم ،
آرام میبارید
بر نردبام کهنه ی چوبی
بر رشته ی سست طناب رخت
بر گیسوان کاجهای پیر
و فکر می کردم به فردا ، آه
فردا –
حجم سفید لیز .
با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز میشد
و با ظهور سایه مغشوش او، در چارچوب در
- که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور –
و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهای رنگی شیشه
… فردا
گرمای کرسی خواب آور بود
من تند و بی پروا
دور از نگاه مادرم خط های باطل را
از مشق های کهنه ی خود پاک می کردم
چون برف می خوابید
در باغچه میگشتم افسرده
در پای گلدانهای خشک یاس
گنجشک های مرده ام را خاک می کردم
آن روزها رفتند
آن روزهای جذبه و حیرت
آن روزهای خواب و بیداری
آن روزهای هر سایه رازی داشت
هر جعبه ی صندوقخانه سر بسته گنجی را نهان می کرد
هر گوشه ، در سکوت ظهر ،
گویی جهانی بود
هر کس ز تاریکی نمی ترسید
در چشمهایم قهرمانی بود
آن روزها رفتند
آن روزهای عید
ان انتظار آفتاب و گل
آن رعشه های عطر
در اجتماع ساکت و محجوب نرگس های صحرایی
که شهر را در آخرین صبح زمستانی
دیدار می کردند
آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های سبز
بازار در بوهای سرگردان شناور بود
در بوی تند قهوه و ماهی
بازار در زیر قدمها پهن میشد ، کش می آمد ، با تمام
لحظه های راه می آمیخت
و چرخ می زد ، در ته چشم عروسکها
بازار مادر بود که میرفت با سرعت به سوی حجم
های رنگی سیال
و باز می آمد
با بسته های هدیه با زنبیل های پر
بازار باران بود که میریخت ، که میریخت ،
که می ریخت
چند بیت شعر پر معنا …
اگر لذت ترك لذت بدانی
دگر شهوت نفس لذت نخوانی
از سینه تنگم دل دیوانه گریزد
دیوانه عجب نیست كه از خانه گریزد
عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل
روزاحباب تو نورانی الی یوم الحساب
روزاعدای تو ظلمانی الی یوم القیام
دیوانه كرد آرزوی وصل او مرا
از سر برون نمیرود این آرزو مر
گفتمش نقاش را نقشی بكش از زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب دریا كشید
آنكةعاشقانةخندیدخندهای منودزدید
پشت پلك مهربونی خواب یك توطئةمیدید
تورامیبینم ومیلم زیادت میشود هردم
تورامیبینم ودردم زیادت میشود دردم
هركسی هم نفسم شددست آخرقفسم شد
منه ساده بخیالم كه همه كاروكسم شد
نیازارم ز خود هرگز دلی را
كه می ترسم در آن جای تو باشد
گر بی خبر آمدیم به كوی تو، دور نیست
فرصت نیافتیم كه خود را خبر كنیم
گرچه میدانم نمیآید،ولی هردم از شوق
سوی درمیآیم و هرسو،نگاهی میکنم
از سوز محبت چه خبر اهل هوس را
این اتش عشق است نسوزد همه كس را
آورم پیش تو از شوق پیام دگران
گویمت تا سخن خویش به نام دگران
من بخال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم
گاه گاهی به من ازمهر پیامی بفرست
فارغ ازحال خود و جان و جهانم مگذار
غمی خواهم كه غمخوارم تو باشی
دلی خواهم كه دل آزارم تو باشی
گر نرخ بوسه را لب جانان به جان كند
حاشا كه مشتری سر مویی زیان كند
گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو
گر هست بگو نیست بگو راست بگو
صبر در جور و جفای تو غلط بود غلط
تكیه بر عهد و وفای تو غلط بود غلط
گرچه هرلحظه زبیداد تو خونین جگرم
هم بجان توكه ازجان بتو مشتاق ترم
غیر از غم عشق تو ندارم , غم دیگر
شادم كه جز این نیست مرا همدم دیگر
دل كه آشفته روی تو نباشد دل نیست
آنكه دیوانه خال تو نشد عاقل نیست
زدرد عشق توبا كس حكایتی كه نكردم
چرا جفای تو كم شد؟شكایتی كه نكردم
تو كیستی،كه اینگونه،بی تو بی تابم؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم
بشنو از نی چون شكایت میكند
از جداییها حكایت میكند
تبلیغات 